به ياد حضور شجاعانه ي آنها كه
در برهوت غيرت
در آسمان انديشه شان پرواز كردند
و نترسيدند
از خنديدن در سرزميني
كه مين گذاري كرده اند... حتي آسمانش را!
جلوي هر اسمي امتيازي است...!
قضيه جدي است! دوره ي قهرماني تمام شد.... فاتحة!!!!
خانم كه دستهايت را مشت مي كني! آقاي اعتدال! برادر ليدر!! زور بيخود مي زني...
قهرمان اصلي با طنابي كه از بالا به پايين آويزان شده ديوار مرگ را چشم بسته با دوچرخه و موتور ، با تماشاگر و بي تماشاگر ، سوت زنان مي رود!
كنجكاوي نكن، صدايت را هم پايين بيار، او ديگر نيازي به تشويق ندارد، يقه ات را مي گيرد و هرجا كه باشي از آن بالا پرتت مي كند پايين و به جيره مواجب بگيرانش اضافه مي شي، باز ماندن دهانت دائمي مي شود، از اين پايين كه او را مي بيني جربزه ات را براي خودت نگه دار، يقه ات را كه گرفت گلاويز نشو، فحش نده ، بيخودي خودت را باد نكن... كسي شجاع شاخدار نمي خواهد. هرچقدر كه آقاي اعتدال ترك دوچرخه سوار شود و بخواهد با زبان منطقش عاليجناب را قانع كند كه جلسه را ترك نكند خودش را شيرين مي كند، شيرين مي كند و حل مي شود...
بهترين هدف گذاري ممكن! مشت كن دستهايت را، چايي بخور، سيگار بكش، هي غر بزن... بياييد تمرين دموكراسي كنيم!! بياييد تبر برداريم ريشه هاي ننه بابايمان را قطع كنيم!!...
يكي از رابطه پدر و پسري بين دوچرخه سوار و طناب و تماشاچيان مي گويد
_ تماشايي هم هستيم! انگشت به دهن، دست به بيني دارند نگاهمان مي كنند!
تمسخرشان از همه بدتر است...
مرتب عكس و فيلم... يك تصوير بردار حرفه اي مي خواهد از آن بالا از همه عكس بگيرد. دوربيني بالاتر از او هم پيدا مي شود كه او را رصد كند: كت و شلوار پوشيده، جلد مجله ادبي اش را روي مكعب نارنجي گذاشته، موبايلش را خاموش كرده، توي آيس پك فروشي نشسته انگار قرار ملاقات مهمي دارد(!) حتماً با پدر خوانده آقاي اعتدال... مي توانند متحد خوبي باشند، سالها مي توانند با هم زير يك سقف زندگي كنند...! مي توانند باهم در يك پادگان خدمت كنند و به خاطر نمونه بودن در آن پادگان ماندگار شوند؛ پادگان را به دموكرات ترين شكل ممكن اداره كنند و در سيستم پادگان حل شوند...
آيس پك دارد شلوغ مي شود، جايش را عوض مي كند، پشت به خيابان ليستي از داخل مجله ادبي اش در مي آورد، جلوي هر اسم امتيازي است، خودنويس صورتي اش را در مي آورد، روي چند اسم شك دارد، موبايلش را روشن مي كند كه مي بيند خانم بزرگ با دماغي چسب زده، چادر به سر، حلقه به دست وارد مي شود ودرست روبرويش مي نشيند، چند اسم به او مي دهد...
آيس پك سفارشي حاضر شده، ليوان ها را بهم مي زنند، صدايي نمي كند...
دست روي دست مي گذاريم، درگوشي صحبت مي كنيم، منتظر تماس هاي عجيب و غريب، تعقيب سايه هايي پشت سر خود...
و خانم هايي كه ترشك و لواشك مي خورند، آقاياني كه بلوتوث بازي مي كنند،
كسي جمع نمي شود، كسي نمي آيد، كسي پشت سر خود سايه اي حس نمي كند، هرچقدر هم با خودت مصاحبه ترتيب دهي كسي صدايت را نخواهد شنيد...
مي تواني خودت را پنهان كني! مي تواني؟ نمونه امضاي تو...
نه!!! من نبودم
زبان لق گاهي سر آدم را به باد مي دهد...
اِ...! هنوز آقاي معاون چيزي نگفته كه اشكت درآمد! كمربندش را كه نمي خواهد باز كند... (جايش باشد كمربندش را هم باز مي كند!) به! تو كه با پاي خودت آمدي...! چه ترسي دارد؟!...
_جرم شما سياسي است...
_چي!!!؟ چي؟ دوباره بگو...؟
_آقا مؤدب باش... ( دست به كمربندش مي برد، مؤدب مي نشينم) دفاعيه بنويس ، توبه كن ، از مقررات خارج شدي... (قول تخفيف مي دهد) اگر همكاري كني .... يك خورده اش را بهشان مي گويم...
خودشان هم مي دانند. هيچوقت از توي قالب در نمي آيند، با همين قالب جابجا مي شوند...
اينرا هم بگويم، به هيچكس كنايه نمي زنم، هركه اهلش است، خودش بفهمد...
_مواظب باش! باز هم داري زيادي حرف مي زني!
مي نشينم زير سايه ها... لرزان، نزديك امتحانات ترم است. چه خواهد شد؟ آقايان پله هاي پيشرفت را جلوي پايمان خراب خواهند كرد!!!...
_آماده باش، چند وقت ديگر كاغذهايت مي رسد از بالا
سفت و محكم، با دفترچه اعزام، با برگه راي گيري، جنگ هم نشود باز مي روي خط مقدم مي ايستي ، بي هيچ علتي...
بگويند ديگر دانشگاه نيا! خوب مي شود، خوب! بگويند اخراج! كاري ندارد برايشان...
ادامه دارد

