تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فراموشی من
تقدیم می شود به:
آنان که نبود خویش را با بود دیگران آذین می بندند.
آنان که ریشخندشان بدرقه راه پویندگان اصالت هاست. و خود درون پوسته ای که رهاورد دیگران است احساس غرور می کنند.
آنان که نمی دانند چه می خواهند و در این ندانستن سدی هستند فراروی دیگران.
انان که برای جبران کمبودهای خود و اثبات حقانیت خویش , بی آن که خود قدمی بردارند , کار دیگران را تخطئه می کنند.
و آنان که دستانشان را با صدور احکام حقیر آلوده می کنند.
یک سال می گذرد ... از طغیان نقطه های عاصی و خشمگینی که به هیبت دایره ای درآمدند که به حرمت تنهایی نقطه های درهم اش "تنها " نام گرفت.
نقطه های لاغر و پریده رنگی که خسته از خط کشی های محدود و محجور و منفور دفتر منسوخی به نام دانشگاه , از صفحه های مکرر و مطیعش بیرون زدند تا موجودیت شان را که همواره توسط ناظمان خط کش به دست دانشگاه تکذیب می شد , به همه اعلام کنند... ولی باز هم تکذیب شدند. اما این بار ناظمان ناشی نمی دانستند که نقطه های معترض جدا از هم را شاید بتوان نادیده گرفت , سرکوب کرد و حتی تکذیب کرد ... اما حلقه اتحاد این نقاط زخمی را وقتی یکدیگر را یافتند و بازو به بازو کنار هم نشستند , هرگز نمی توان تکذیب کرد.
برای انفجار نقطه هایی که هر یک به تنهایی طعم تلخ تحقیر و تهدید و سرکوب را چشیده اند تنها یک جرقه کافی بود ... پیغام به هنگام یک آشنای غریبه کافی بود تا نقطه های عاصی گرد هم آیند و دایره اعتراض انکار ناپذیری را پدید آورند. غریبه ای که دردش آشنا بود... لحن اش آشنا بود و کلامش بوی رفاقت و همدلی می داد. این که آن نقطه ی ناشناس که بود و چه بود و چرا اعتراض اش را به آن طرح ننگین (طرح الگوی پوشش ) اعلامیه کرد و در 22 اردیبهشت ماه 86 به دیوار کوبید ... چیزی نبود که در آن هیاهو برای ما مهم باشد.
مهم حضور بود و همبستگی . یک فریاد جمعی ... مهم , رقم زدن یک بازی دسته جمعی بود در فضایی که ناظمان مزدور عزمشان را برای برهم زنی تمامی بازی های دسته جمعی جزم کرده بودند.
در روزگاری که بساط تمام حرکت های جمعی با خشونت بر هم می خورد ... حسرت حضور در یک بازی دسته جمعی مدام با ما بود. ذهن مان پر بود از خاطره های تنهایی ... تنهایی دیدن ... تنهایی تفکیک شدن... تنهایی تحقیر شدن...تنهایی فریاد زدن و تنهایی له شدن و چقدر همگی دلتنگ بودیم... دلتنگ با هم بودن... با هم فریاد زدن... با هم سرکوب شدن و در کنار هم درد کشیدن...این بازی یاید شکل می گرفت...به هر قیمتی... با هر تعدادی... به هر شکلی!
48 ساعت در اضطراب و التهاب و اشتیاق گذشت و روز موعود فرا رسید...
دوشنبه , 24 اردیبهشت ماه 1386
هر چه به ساعت 11:30 نزدیک تر می شدیم فضای دانشگاه غریبه تر می شد ... صحن دانشگاه پر بود از مهمانان غریبه ای که اتفاقا آن ها هم مثل ما دعوت شده بودند! آنان مهمانان گران قدر ناظمان بی کفایتمان بودند که برای بر هم زنی بزم کوچک ما برنامه ها داشتند... برنامه هایی بسیار بزرگتر از بازی کوچک ما.
دلگیر می شدیم از مشاهده سپاه عظیمی که ناظمان حقیر و بزدلمان برای مقابله با ما خبر کرده بودند و خودشان در اتاق های کپک زده و متعفنشان کمین کرده بودند و از دلهره و هیجان به خود می پیچیدند. و ما می خندیدیم به تدارک مبسوطی که حضرات بی تجربه با کمک دوستان غبر دانشگاهی شان و البته جان فشانی نارفیقان دانشگاهی مان! برای یک بازی دانشجویی دیده بودند.
خدای من ... قرارمون این نبود! بر عکس حضرات ما نه کسی رو دعوت کرده بودیم نه با خودمون نیروی کمکی آورده بودیم! حتی ماژیک و مقوا هم نداشتیم! خودمون بودیم و خودمون... تنهای تنها , بی هیچ تدارکی وارد میدان شدیم ... پس از چی می ترسیدند؟
آژیرهای خطر یکی یکی صدا می کرد...! پیغام های تیره و تار از گوشه و کنار می رسید...! که : " نرین... که براتون بد خوابی دیدن... که از کجا و کجا و کجا آدم آوردن حتی ممکنه ببرنتون...!"
و ما هنوز باورمون نمی شد که به همین سادگی ناظم های نابلدمون دارن از ما یه مجرم سیاسی می سازن!! که به همین سادگی دارن به بزم ساده ما , چاشنی های بد مزه میدن!
لعنت به همتون که انقدر ارزون فروش و بزدلید... لعنت به این نبرد نابرابر.
ولی ما تا پرده اخر هیجاناتمون و مهار کردیم و تا ته نمایش طبق متن اصلی پیش رفتیم!
اما انگار هیجان حضرات از ما پیش تر بود! انگار از مدت ها پیش منتظر یه همچین روزی بودند انگار فقط ما نبودیم که دلتنگ بودیم...!
میزبان رئیس دانشگاه بود و مهمانان متحصنین , باز هم آژیرهای خطر! که : " که نرین... که اینجا کلمبیا نیست! ... که این یه دامه.!"
و ما باز هم رفتیم... خسته بودبم , اما رفتیم ... باز هم تنها و بی تدارک رفتیم.
عالیجناب در صدر مجلس نشته بودند و دوربین هاش با دقت زیادی مارو رصد می کردند. هر چه گفتیم او نشنید که اگر شنیده بود در پایان نمی گفت: " در نوشتن قوانین و هنجارهای فرهنگی از کسی اجازه نمی گیریم!"
اصلا قصد شنیدن نداشت! فقط در بررسی اون لیست 30 نفره به ابهاماتی برخورده بودن که انتخاب قربانی هارو براشون سخت کرده بود...! ضیافت دوباره ای ترتیب دادن که بهتر ببینن و البته دقیق تر. لعنت به این نبرد نا برابر...
از اون به بعد نوبت ناظمان دلتنگ مان بود که هیجانات چندین ساله شان را تخلیه کنند و در حاشیه میدان عقده گشایی کنند.
15 احضار و 6 حکم انضباطی نتیجه بازی ناظمان نا بالغمان بود! همان هایی كه بعد از این که گرد نفرت و ازجار خلایق از صدور حکم به هوا بلند شد... دستان جوهری شان را شستند و گفتند : " کار ما نبود !" غافل از این که جوهر صدور حکم ناعادلانه را با آب زمزم هم نمی توان پاک کرد.
یک سال می گذرد... مائیم و خاطره ی یک بازی دسته جمعی که به بهای رنگین شدن پرونده هایمان به دست آمد, مائیم و تصویر مبهمی از آینده که فکرش فضای آن خاطره ی شیرین را مخدوش می کند.

